**-امروز به قلب خویش ایمان آوردم
به شیوه زیبایش برای دوست داشتن
آنگاه که زنجیرهای رابطه را پاره می کند
تا عشق زنده بماند ...........
قلب من آرام باش و باور کن ،
باور کن هستی هیچ انسانی را برای شکستن تو نیافریده است ،
آنها بی گمان به شکستن "خویشتن "خویش مشغولند
و قلب من
تو در گزینشی نادرست جزئی از خویشتن آنها شده ای .....
دلم تنگ است برای ماه و شبهای مهتاب ............. ماه میان آسمان جایش امن است و کوچ من بازهم ادامه خواهد داشت ........
گاهی لازم است ادم به خودش وفادار باشد، مراقب خودش باشد ، گاهی که نه ...همیشه ... دیگران خطا می کنند و زندگی تو را به قمار می نشینند ....... و تو هم خائن می شوی به خودت با همراهی آنان .....توی اینه که نگاه می کنی چشم دیدن نگاه خودت را هم نداری .........می خواهم این بشود بزرگترین درس زندگیت ......... نمی شود با زندگی دیگران قمار کنی و با "ببخشید " گفتن وجدانت را آرام کنی .......باید یاد بگیری" از دست دادن" کمترین تاوان خودخواهی توست ...........
تو را از سرنوشتم می رانم ، از سرنوشت زنی بر شانه های باد نشسته ، از سرنوشت زنی مطرود شده از جماعت زنان و نفرین شده از جماعت مردان،زنی که دیگر آنقدر بزرگ شده است که از راه رفتن بر طناب عشق بهراسد ،و آنقدر بزرگ شده است که یاد بگیرد می شود زمان را دستکاری کرد که او اول مادر است و در آخر یک زن ...........
شاید خوشبختی یکی از همین ستاره های آسمان باشد که تو هر روز می بینیش و دستهایت به تمنای چیدنش به آسمان می رود ولی هیج ستاره ای تقدیرش نشستن میان دستان ما نیست و هیچ دستی رویای ستاره را لمس نخواهد کرد و من میخواهم یاد بگیرم که به رویای ستاره برنخیزم و به همین سنگهای کنار دستم قانع باشم .......
تو را از سرنوشتم می رانم تا شرمنده تر شوم ، شرمنده همه این سالهایی که به پایم نشستی و آن اشکها .........
مرگ آغاز زیبایی است
اگر آغوش خاک با ما مهربان باشد ................
مردمی هستند ، شایدهمین نزدیکیها شایدهمان دور و برها ، که تمام زندگیشان بر مدار "ناتوانیشان" میچرخد، روانشناسی شخصیتی آنها از مجموعه ای ناتوانیها شکل گرفته است ، و عجیب آنکه این ناتوانیها شده عصای دست آنها ، و عجیب تر آنکه مایه مباهات و افتخارات زندگیشان .....آنها اگر چه فروتنانه با حالتی به ظاهر مکدر و ناخوشاینداز ناتوانیهایشان صحبت می کنند ولی تمام عمرشان چنگ زده اند به همان ها و در اعماق وجودشان لذت میبرند که این ناتوانیها دیوار تمایز شده میان آنها و دیگران .... "من نمی توانم در سطح زندگی کنم " ،" من نمی توانم از زندگی لذت ببرم "،" من نمی توانم به شیوه دیگران پولدار شوم "، " من نمی توانم عاشق نباشم "، " من نمی توانم آغوشم را به روی تو بگشایم "، "من حتی نتوانستم دست به او بزنم "...... آنها در دوزخ توهم این تمایز -تمایزناشی از ناتوانیهایشان - نزدیکانشان را می سوزانند و بر اجساد سوخته آنها اشک می ریزند .
تنها برایت سه روز لباس سیاه خواهم پوشید
میخواهم بر مزارت گریه کنم
نه در پشت دیوارهای خاطرت
فرشته کوچکم
هرگز رد آغوشم راگم نخواهی کرد
برایت در آسمان
ستاره ها را نشانه گذاشته ام
به آغوشم
برگرد،برگرد
که ستاره ها عمر نوح دارند
اما مادرت نه !
-
- مادرانه ای برای کودکم :
موفرفری زیبایم:
تو بزرگ می شوی ، آنقدر بزرگ که روزهای کودکیت را هرگز بخاطر نخواهی آورد ، زمین را بگذار هر طور که می خواهد بچرخد و بچرخاند ، زمان را بگذار هر طور که می خواهد بتازد، اما تو تنها مراقب روح بزرگ و بخشنده ات باش . کودک زیبایم ؛ بگذار همراه با جسم دوست داشتنی ات روح بیقرار و کنجکاوت هم بزرگ شود ، ببخشد و بخشوده شود ، به یاد داشته باش که "هیلدا "یعنی بزرگ و بخشنده . تو روزی ناگزیر مرا و گذشته ات را برای رسیدن به تجربه های تازه ترک خواهی کرد ، پرواز کن به سوی همه فرصت های تازۀ زندگی ، پرواز کن به بالاترین قله های سعادت ..... فرشته کوچکم ؛ هر گاه بالهایت خسته از پریدن شدند ، هرگاه زمانه قلب مهربانت را آشفت ، فراموش نکن، فراموش نکن اینجا این گوشه از زمین خدا قلبی هست که همه زندگیت را عاشقانه تپیده است، همه زندگیت را لحظه به لحظه نفس کشیده است و برایت هزاران دعای خیر به یادگار گذارده است ، قلبی که در مقابل همه عناصر طبیعت دست به سینه ایستاده است تا تو خوشبخت باشی ......
خوشبخت باش این یک دستور عاشقانه است.........
* تو را ناگزیر برای همیشه از من جدا خواهند کرد اما هیچ جسم و روحی را از هم نمی توان جدا کرد ، هیچ ماهی را از آسمانش ، هیچ ....... *

